عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
46
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
هوش شد من از بيم آن كه از سراى زليخا مرا ملامت آيد بگريختم و بيامدم ، يعقوب را آن ساعت غم و اندوه بيفزود و بگريست ، گفت : گويى آن جوان كه بود ؟ فرزند من بود كه او را به بندگى بفروختند ؟ يا كسى ديگر بود كه بر ما شفقت برد و خبر ما پرسيد ؟ آن گه در صومعه رفت و بسر ورد خويش باز شد . و پس از آن خبر يوسف از كس نشنيد و ربّ العزّه خبر يوسف به گوش وى نرسانيد تا آن گه كه برادران به مصر رفتند و خبر وى آوردند . گفتهاند اين عقوبت آن بود كه يعقوب را كنيزكى بود و آن كنيزك پسرى داشت ، يعقوب آن پسر را بفروخت و مادر را باز گرفت ، ربّ العزّه فراق يوسف پيش آورد تا پسر كنيزك آنجا كه بود آزادى نيافت و بر مادر نيامد ، يوسف به يعقوب نرسيد ! بزرگان دين گفتهاند معصيتها همه بگذاريد و خرد آن بزرگ شمريد ، نه پيدا كه غضب حق در كدام معصيت پنهان است ، و به قال النبى ( ص ) انّ اللَّه تعالى و تقدس اخفى رحمته فى الطّاعات و غضبه فى المعاصى ، فأتوا بكلّ طاعة تنالوا رحمته و اجتنبوا كل معصية تنجوا من غضبه . « وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ » برادران را در كار يوسف ارادتى بود و حضرت عزّت را جل جلاله در كار وى ارادتى ، ارادت ايشان آن بود كه او را در خانهء پدر تمكين نبود و ارادت حق جل جلاله آن بود كه او را در زمين مصر تمكين بود و او را ملك مصر بود ، ارادت حق بر ارادت ايشان غالب آمد ، ميگويد جلّ جلاله : « وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ » برادران او را در چاه افكندند تا نام و نشانش نماند . ربّ العالمين او را بجاه و مملكت مصر افكند تا در آفاق معروف و مشهور گردد ، برادران او را به بندگى بفروختند تا غلام كاروانيان بود ، ربّ العالمين مصريان را بنده و رهى وى كرد تا بر ايشان پادشاه و ملك ران بود ، ايشان در كار يوسف تدبيرى كردند و ربّ العزّه تقديرى كرد و تقدير اللَّه بر تدبير ايشان غالب آمد كه : و اللَّه غالب على امره ، همچنين زليخا در تدبير كار وى شد ، در راه جست و جوى وى نشست چنان كه اللَّه گفت : « وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ